به گزارش تحریریه، ژوده یو (周德宇)، دانشآموخته دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پژوهشگر پسادکترای دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، وعدههای اقتصادی ترامپ و ماسک را نقد کرده است.
حالا که انتخابات میاندورهای آمریکا نزدیک میشود، میبینیم که همهجای این کشور به شکلی دارند وعدههای سر خرمن میدهند.
چند روز پیش، ایلان ماسک وعده داد به هر کودک آمریکایی یک سهم از سهام اسپیسایکس بدهد. او توضیح نداد که این سهام را دقیقاً چطور میخواهد واگذار کند؛ اما ترامپ خیلی زود در واکنش به او گفت قرار نیست سهام مستقیماً به افراد داده شود، بلکه باید پول را به «حسابهای ترامپ» واریز کرد؛ حسابهایی که خود ترامپ راهاندازی کرده است.

چنین کمکهای سیاسی آشکاری، چنین وعدههای توخالی آشکاری... فکر میکردم همه متوجه ماجرا میشوند، اما معلوم شد خیلیها با جدیت نشستهاند و دربارهاش تحلیل میکنند؛ تا جایی که آن را حسرتبرانگیز و اثری ماندگار توصیف کردهاند.
خلاصه حرفشان این است که وعده ماسک برای سهام دادن، نشانه رویکردی سیاسی است که باید جدیاش گرفت، یعنی با دادن سهام به مردم عادی میتوان کاری کرد که آنها هم صاحب سرمایه مولد شوند و شیوه توزیع ثروت در جامعه را بهبود ببخشند.
گاهی واقعاً به اشتهای فعالان حوزه مالی غبطه میخورم. آنها هر وعده توخالیای را میبلعند و بعد هم باورشان میشود که حسابی سیر شدهاند و کیف کردهاند. اما بزرگترین ایرادم به آنها این است: اگر خودتان دوست دارید با وعدههای سر خرمن سیر شوید، اختیارش با خودتان؛ دیگران را به خوردن آنها تشویق نکنید. همه نمیتوانند با وعده و وعید زندگی کنند.
با توجه به سابقه ترامپ و ماسک در حرف زدن بیحسابوکتاب و اعتبارشان، و نیز با در نظر گرفتن فضای سیاسی امروز آمریکا، احتمال اینکه این «حساب ترامپ» ابزار پولجمعکنی سیاسی برای خود ترامپ نباشد و پس از کنار رفتنش از قدرت هم به کار خود ادامه دهد، عملاً صفر است.
در همین چند روز، در کنار وعده حزب جمهوریخواه برای پرداخت سود سهام به همه مردم از طریق «حسابهای ترامپ»، خبر دیگری هم در آمریکا منتشر شد: قرار است در کالیفرنیا درباره وعده حزب دموکرات رأیگیری شود؛ وعدهای برای تأمین خدمات عمومی، از جمله بیمه درمانی، از راه وضع مالیاتی یکباره بر دارایی ثروتمندان. همان چیزی که به مالیات بر ثروتمندان یا مالیات میلیاردرها معروف شده است.

مارک زاکربرگ بلافاصله وارد میدان شد و تهدید کرد اگر این مالیات تصویب شود، کالیفرنیا را ترک میکند. علاوه بر او، میلیاردرهای سیلیکونولی، از جمله پیتر تیل و لری پِیج، هم تهدید کردهاند که میروند. بنابراین حتی اگر کالیفرنیا واقعاً بتواند مالیات بر ثروتمندان را تصویب کند و از موانع رویهای دیگر هم بگذرد، اثربخشی این مالیات همچنان محل تردید جدی خواهد بود.
البته وعدههای توخالی هر دو حزب جمهوریخواه و دموکرات به یک تناقض اساسی اشاره دارند: سرمایه در آمریکا پیوسته رشد میکند، اما زندگی مردم عادی آمریکا درجا میزند.
همه میدانند که در سالهای اخیر، انباشت ثروت در بازار سهام آمریکا با سرعتی کمسابقه پیش رفته است؛ شاید بتوان گفت در تاریخ این کشور کمتر نظیری داشته است:

حالا پرسش اینجاست...
همانطور که نمودار نشان میدهد، دهه گذشته پربازدهترین دوره برای بازار سهام آمریکا بوده است. آیا این رشد چشمگیر یعنی اقتصاد آمریکا هم در بهترین دههاش بوده و زندگی مردم عادی این کشور هم از هر زمان دیگری بهتر شده است؟
شاید بعضی از تحلیلگران مالی باهوش واقعاً جواب بدهند: «بله». اما افسوس که دنیا حول محور بازار سهام نمیچرخد.
وقتی آدمها از دیدن رابطههای پیچیده میان پدیدهها ناتوان باشند، بهسادگی گرفتار نوعی «بتپرستی» میشوند. چیزی را که جلوی چشمشان است و از همه آشکارتر به نظر میرسد، همچون خدایی میپرستند و سراغ این نمیروند که پشت آن پدیدهها چه میگذرد.
اگر اقتصاد آمریکا و زندگی مردم عادی این کشور در دهه گذشته واقعاً وضع خوبی داشت، نه ترامپ را دو بار در قدرت میدیدیم، نه خشم مردم آمریکا از هوش مصنوعی و سرمایهداران در این سالها به خشونت کشیده میشد و نه هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه برای آرام کردن مردم به وعدهدادن از محل سود سرمایهها روی میآوردند.
برای همین، شاید همان دسته از تحلیلگران باهوش با تعجب بپرسند: «بازار سهام که اینقدر خوب است، پس چرا فقیر داریم؟ مگر آدم با خریدوفروش سهام ثروتمند نمیشود؟»
این پرسش چیزی از جنس «اگر نان و گوشت نیست ، چرا مردم کیک و ماهی نمیخورند؟» است. واقعیت این است که مردم عادی آمریکا بعد از پرداخت هزینههای زندگی، مثل اجارهخانه، بنزین و بیمه، پولی برای سرمایهگذاری در بورس برایشان نمیماند:

همانطور که میبینیم، ۹۰ درصد پایینی جمعیت فقط ۱۳ درصد از ثروت بازار سهام را در اختیار دارند و ۵۰ درصد پایینی فقط مالک یک درصد از آن هستند. پس هرچه بازار سرمایه پررونقتر شود، شکاف طبقاتی هم طبعاً عمیقتر میشود و فاصله میان تجربه زندگی مردم عادی آمریکا و آمارهای درخشان بازار سرمایه بیشتر.
با چنین شکاف عظیمی میان فقیر و غنی، اصلاً باید به هر نفر چقدر سهام داد تا تغییری واقعی ایجاد شود؟ البته فعلاً فرض کنیم سرمایهداران واقعاً حاضر باشند سهامشان را به مردم بدهند.
در واقع، کشورهایی بودهاند که تقسیم سهام میان همه مردم را آزمودهاند. برای نمونه، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در قرن بیستم، خصوصیسازی به این شکل انجام شد که به همه مردم نوعی اوراق خصوصیسازی دادند؛ اوراقی که میشد با آنها سهام شرکتهای دولتی پیشین را خرید.

خب، مردم عادی روسیه «بلیط ورود به بازار سرمایه» را گرفتند؛ بعد چه شد؟ بعد از آن بود که مردم عادی روسیه برای نخستین بار طعم قدرت بازار سرمایه را چشیدند و الیگارشهای آینده روسیه آنها را تارومار کردند. خیلیها برای گذران زندگی به پول نقد نیاز داشتند و نمیتوانستند سهامشان را برای مدتی طولانی نگه دارند؛ ناچار شدند راهی پیدا کنند تا آن را به ثروتمندان بفروشند.
ممکن است کسی بگوید اینها مشکلات خاص روسیه بوده و در دولتی کارآمد و اقتصادی سالم چنین اتفاقی نمیافتد. اما اینکه دولت و اقتصاد امروز آمریکا تا چه اندازه کارآمد و سالماند، دیگر به قضاوت هر کسی بستگی دارد.
در واقع، در تاریخ آمریکا هم نمونههایی از واگذاری دارایی به مردم عادی وجود دارد. برای مثال، قانون زمینهای بایر مصوب ۱۸۶۲ به مردم عادی زمینهای بایر واگذار میکرد؛ زمینهایی که از بومیان آمریکای شمالی گرفته شده بود. در متن قانون هم برای جلوگیری از سفتهبازی و خریدوفروش سودجویانه محدودیتهایی در نظر گرفته بودند.
میشود گفت قانون زمینهای بایر از واگذاری سهام پس از فروپاشی اتحاد شوروی نتیجه بهتری داشت، اما باز هم نتوانست جلوی سرمایهدارانی را بگیرد که با شگردهای مختلف زمینها را به نام خود میزدند یا تصاحب میکردند. حتی خردهکشاورزانی که موقتاً میتوانستند زمینشان را حفظ کنند، در رقابت با مالکان بزرگ زمین دستوپایشان بسته بود و سرانجام ناگزیر میشدند زمین خود را بفروشند.

سرشت سرمایه، انباشت و تمرکز است. در نظام سرمایهداری، هیچ دولت یا قانونی نمیتواند این خصلت را مهار کند. بنابراین هر خیالپردازیای مبنی بر اینکه میتوان با دادن یک سهم از سرمایه به مردم عادی، نظام توزیع ثروت را اصلاح کرد، از ناآگاهی درباره جامعه انسانی و سرمایهداری سرچشمه میگیرد.
البته ممکن است عدهای در پاسخ به این بحث، به وعدههای توخالی این روزها استناد کنند و بگویند ظهور هوش مصنوعی همهچیز را تغییر خواهد داد؛ نظام اقتصادی آمریکا، رابطه دولت و شرکتها و حتی شیوه اداره جامعه از بنیان دگرگون میشود و مردم عادی آمریکا سرانجام میتوانند بهطور پایدار و مداوم شاهد افزایش ثروتشان باشند.
من فقط میتوانم بگویم آمریکاییها سالهاست وعدههایی از این دست را میشنوند؛ وعدههایی درباره پرداخت پول به همه مردم، که حتی یکی از آنها هم واقعاً قابل اتکا از آب درنیامده است. چون مسئله هیچوقت فناوری یا اقتصاد نبوده؛ مسئله سیاست بوده است.
پول دادن به همه مردم کار دشواری نیست. دشواری اصلی این است که پولی به مردم بدهند که واقعاً قدرت خرید داشته باشد.
در دوران همهگیری کرونا، آمریکا پرداخت پول به مردم را در مقیاس گسترده تجربه کرد. برای مدتی، مردم میتوانستند در خانه بمانند و کار نکنند، اما همچنان درآمدی داشته باشند. آنهایی هم که سهام خریده بودند، وضعشان از این هم بهتر بود و از رشد بازار سهام سود میبردند. انگار آرمانشهر زودتر از موعد از راه رسیده بود.

اما آرمانشهر از راه نرسید؛ چیزی که آمد، بالاترین نرخ تورم آمریکا در ۴۱ سال گذشته بود. پیامدهای سیاسی و ناآرامیهای اجتماعی ناشی از این تورم هم تا امروز ادامه داشته است.
آمریکاییها از شدت فشار تورم، دموکراتها را از قدرت کنار زدند و امیدوار شدند که ترامپ با قدرت و معجزه وارد میدان شود. حالا هم، زیر فشار همان تورم، میخواهند دوباره دموکراتها را به قدرت برگردانند.
اگر وضع آمریکا، با امتیاز داشتن ارز ذخیره جهان و امکان چاپ بیرویه پول به بهای پرداخت صورتحساب از سوی تمام دنیا، اینگونه است، حال و روز کشورهایی که ناچارند همه هزینههای اجتماعی را با بودجه داخلی خود تأمین کنند، دیگر چه خواهد بود؟
نگاهی به فرانسه بیندازید که این روزها گرفتار ناآرامی است؛ پاسخ را همانجا میبینید.
نان مجانی از آسمان نمیافتد. آن درآمد اضافهای که مردم عادی از پولپاشی دولت به دست میآورند، سرانجام با تورم و در مقیاسی چند برابر بلعیده میشود؛ و حاصلش چیزی نیست جز انتقال بیشتر ثروت از فقرا به ثروتمندان، کسانی که کمتر از تورم آسیب میبینند.
مسئله در نهایت همان مشکل قدیمی است: آدمها با خوردن اعداد و ارقام سرمایه زندگی نمیکنند؛ آنها برای گذران زندگی به کالاهای واقعی جهان پیرامونشان نیاز دارند. کالاها هم خودبهخود از قفسهها سر برنمیآورند؛ تولیدشان به توان واقعی تولید وابسته است.

بعضیها میپرسند: مگر هوش مصنوعی نیست؟
هوش مصنوعی بیتردید بخشی از توان تولید را بالا برده، اما بخش بزرگی از تولید همچنان از دسترس آن بیرون است. هوش مصنوعی میتواند انرژی و زیرساختهایی را که خودش مصرف میکند تولید کند؟ میتواند جای محصولاتی را بگیرد که آمریکا دیگر در داخل تولید نمیکند؟ میتواند نیروی کار ارزان مهاجری را که در مزارع کار میکند، جایگزین کند؟
اگر هوش مصنوعی حتی یکدهم آن افزایش بهرهوریای را به همراه آورده بود که وعدهدهندگانش ادعا میکنند، نباید در آمریکا شاهد تورم میبودیم. باید میدیدیم که افزایش تولید فراتر از تقاضا، قیمتها را پایین میآورد و وعدههایی را محقق میکرد که زمانی آمریکاییها تبلیغ میکردند: مرغ سوخاری یک دلاری یا خانهای بزرگ به قیمت یک دلار.
اما واقعیت این است که هوش مصنوعی زمین و برق آمریکا را میبلعد و قیمت کالاهای مرتبط را بالا میبرد، بیآنکه در مقابل، کالاها و منابع بیشتری در اختیار مردم آمریکا بگذارد؛ آنقدر بیشتر که حتی هزینه این مصرف را جبران نکرده است.
البته عدهای خواهند گفت آمریکا کافی است برتری مالی و نوآوری فناورانهاش را حفظ کند؛ تولید صنعتی که مهم نیست، هرچه لازم باشد از خارج وارد میکند.
آمریکاییها سالها پیش هم همینطور فکر میکردند. اما نتیجه، افول تولید صنعتی و شکلگیری مرثیهای برای طبقه فرودست بود: طبقه کارگر و جوامع محلیای که پیرامون صنعت شکل گرفته بودند، آسیب دیدند؛ شکافهای اجتماعی عمیقتر شد و در نهایت ترامپ به قدرت رسید.
برای همین، قبلاً نوشتهام: چرا ترامپ نمیخواهد به همان نظام دلاری سابق برگردد؛ نظامی که با چاپ چند تکه کاغذ میشد از سراسر دنیا آیفون خرید؟ چرا اصرار دارد خودش آیفون بسازد؟ چون آسیب تهیشدن صنعت آمریکا را نمیتوان فقط با اعداد و ارقام نشان داد.
البته امروز که آمریکا حتی در تأمین مهمات مورد نیاز برای جنگ هم با کمبود روبهروست، حالا دیگر میشود آسیب نداشتن صنعت را با عدد و رقم هم نشان داد.

جهان مادی است؛ هر تصوری درباره کارکرد اقتصاد باید بر تولید واقعی و مادی تکیه داشته باشد، نه اینکه فقط دور اعداد و ارقام سرمایه بچرخد. البته حتی ارقام سرمایه در آمریکا هم، اگر به ستون بدهیها نگاه کنید، چندان چشمگیر نیست.
دو حزب آمریکا سالهاست از درآمد پایه همگانی (UBI) و شکلهای گوناگون آن حرف میزنند، اما هیچکس نتوانسته واقعاً آن را اجرا کند. دلیلش این است که پرداخت پول به مردم عادی آمریکا، از هر نظر، فقط میتواند به نتیجهای شبیه پرداختهای دوران همهگیری کرونا منجر شود.
وقتی تولید واقعی نتواند همپای سرعت پولپاشی پیش برود، حاصلش چیزی جز تشدید تورم و فشار بدهی آمریکا نیست؛ مشکلی که هیچجور تقسیم سود از بازار سرمایه یا مالیات گرفتن از سرمایهداران نمیتواند حلش کند.
همانطور که پیشتر هم دربارهاش نوشتهام، کارخانههای تولید گلوله توپ در آمریکا حتی وقتی گلوله تولید نمیکنند، میتوانند سرگرم بازیهای مالی باشند. هرچه سرمایهداران و سیاستمداران بتوانند راحتتر از راه مالی و فناوری پول دربیاورند، انگیزه کمتری برای صرف نیروی انسانی و منابع در تولید واقعی و صنایع کارخانهای خواهند داشت.
البته این مانع نمیشود که دولت آمریکا و سرمایهدارانش مدام از آیندهای درخشان وعده بدهند؛ آیندهای که در آن آمریکا هیچ کموکاستی ندارد، هم ثروتمند است و هم توان تولیدی بالایی دارد و فقط باید راهی پیدا کرد تا پول را میان مردم تقسیم کند.
حتی اگر یک قدم هم عقبنشینی کنیم و فعلاً فرض بگیریم که این وعدهها حقیقت دارند و هوش مصنوعی میتواند جهشی در توان تولیدی آمریکا ایجاد کند، همسطح حباب بازار سهام… باز هم به پرسش نخست برمیگردیم: چرا سرمایهداران آمریکایی باید حاضر باشند سهامشان را میان همه مردم تقسیم کنند؟
بد نیست به این فکر کنیم که چرا ثروتمندان آمریکایی هر کاری از دستشان بربیاید میکنند تا از پرداخت مالیات فرار کنند، اما وقتی پای «حسابهای ترامپ» به میان میآید، حاضرند پول اهدا کنند؟
سرمایهداران هیچوقت بیدلیل و از سر خیرخواهی پول خرج نمیکنند. پولی که به سیاستمداران میدهند، میتواند با کارآمدی بیشتری چیزهایی را برایشان به ارمغان بیاورد که میخواهند. بنابراین اگر ترامپ واقعاً از محل کمکهای سیاسی ثروتمندان چندرغازی را میان مردم تقسیم کند، حتماً به این دلیل است که آن ثروتمندان در معاملههای سیاسی، چیزهای بیشتری از مردم گرفتهاند؛ مثلاً نظارت کمتر، مالیات پایینتر و آزادی عمل بیشتر برای تخریب محیط زیست محلی…

در نظام سرمایهداری، رشد صنایع همیشه بر اساس غارت و حتی کشتار مردم محلی بنا شده است.
امروز هم مواجهه مردم آمریکا با تصرف منابع محلی و تخریب محیط زیست بهدست مراکز داده، یادآور روند «اعیانسازی» (gentrification) در بخش مالی و فناوری اطلاعات آمریکاست؛ روندی که ساکنان قدیمی را از محلههایشان بیرون راند و حتی به کشتنشان انجامید.
آن روزها هم حرفهای دلنشین و وعدههای خوشآبورنگ درباره جبران خسارت و پیشرفت زیاد شنیده میشد، اما نتیجه نهایی چیزی جز واقعیتی سرد و بیرحم نبود.
سرمایهداری کسانی را که دیگر در مسیر توسعه به آنها نیازی ندارد، به حال خود رها میکند تا از بین بروند؛ حتی گاهی خودش فعالانه آنها را حذف میکند. فرقی نمیکند بومیان آمریکای شمالی باشند که قتلعام شدند، مستأجران کمدرآمدی که در آتشسوزیهای ناشی از «اعیانسازی» جان باختند، یا بیخانمانهایی که امروز در گوشهوکنار شهرها به چشم میخورند.
از یک طرف میگویند در آینده، بهرهوری آنقدر بالا میرود که دیگر نیازی به انسان نخواهد بود؛ از طرف دیگر وعده میدهند که مردم آینده میتوانند از سهام این بهرهوری فزاینده سهم ببرند. این دو ادعا با منطق تحول سرمایهداری کاملاً در تضادند.
حرف آخر اینکه اگر انسان بیارزش است، چرا سرمایه باید برای او هزینه کند؟
اگر در آمریکا سازوکاری واقعاً وجود داشت که سرمایه را وادار کند به سرنوشت مردم اهمیت بدهد؛ سازوکاری که سرمایهداران آمریکایی را ناچار کند سهام را میان همه مردم تقسیم کنند، به کشورهای دیگر نگریزند، از رخنههای قانونی استفاده نکنند و با ترفندهای گوناگون دوباره اموال عمومی را تصاحب نکنند… آنوقت آمریکا دیگر آمریکای امروز نبود.
باور به اینکه سرمایهداران آمریکایی ناگهان وجدانشان بیدار شود، از باور به وقوع انقلاب سوسیالیستی در آمریکا هم دشوارتر است؛ در هر صورت، هیچکدام شدنی نیست. پس بهتر است به چیزهای منطقیتری فکر کنیم.
پایان/
منبع: https://www.guancha.cn/ZhouDeYu/2026_10_24_905531.shtml













نظر شما